آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره
آهای دنیا به من لبخند بزن دوباره
دلم گرفته از تو ای ستاره ، شبهایم بی تو تیره و تاره
دلم گرفته از تو ای دنیا ، باور کن که زندگی بی تو بی معناست
مرا باور کن ستاره ، هوای دلم پر از غباره ، مرا باور کن دنیا ، اینجا دلم خسته و
تنهاست
خسته ام ، خسته خسته ، ساز دلم غمگین است و شکسته
دوباره هوای چشمانم ابریست ولی باران نمی بارد
دوباره دلم به انتظار باران است ولی اشکهایم نمی آید
بغض گلویم را می فشارد ، تنهایی مرا می آزارد ، هنوز غروب زندگی ام به پایان
نرسیده
هنوز در حسرت طلوع نشسته ام ، باز در این حسرت سرد تنها و دلشکسته ام!
آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره
آهای دنیا به من خسته نگاهی بینداز دوباره
شب شده ، هنوز بیدارم ، نمیدانم فردا بر من چه میگذرد ، هنوز بی تابم
نمیدانم طلوع فردا به چه رنگیست ، رنگ آبیست ، یا رنگ سرخ به رنگ غروب
نمیدانم تا کی هوای دلم ابری است ، تا کی شبهای تنهایی تاریک است
مهتاب پشت ابرها جا مانده ، سکوت شب پر از هیاهو را فرا گرفته
دل تنهایم ، تنهایی را باور کرده ، و باز به انتظار او که دردش را گوش کند نشسته
نمیداند کسی نیست که بشنود دردهای پر از دردش را
کسی نیست که این دل خسته را آرام کن ، تنهایی آمده و این دل خسته را خسته تر
کرده است
آهای جغد شبانه برایم بخوان دوباره ، سکوت را بشکن ، دلم به آواز تو خوش است
آهای ستاره به من چشمک بزن دوباره
آهای دنیا چه خبر از فردا
دنیا سکوت کرد و دلم آرام گریست

بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم
می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا
ناامید به فرداهایم نکن
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم
تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن
چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها
نفس کشیدن ندارم
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه
به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی
زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما
من تنها تو را میخواهم
گفت که روزی می آید اما نگفت چه روزی؟
او که قلبم را شکست و رفت روزی دوباره می آید
می آید و به منی که خسته و بی جانم ، جانی دوباره می دهد
و دوباره خاطرات شیرین با هم بودنمان را زنده می کند
می آید و دوباره خاکستر عشق را در دلم شعله ور میکند
به انتظار آن روز نشسته ام تا دوباره بیاید و به این قلب شکسته ام
سر و سامان دهد
می آید تا دوباره عاشقانه بر روی گونه مهربانش بوسه بزنم و دوباره به او
بگویم که دوستت دارم ای بهترینم
بیا که بدجور دلم هوای تو را کرده است... بیا که با یک دنیا محبت و عشق
و یک عالمه دلتنگی و درد دل به استقبال تو خواهم آمد
بیا که عشق بدون ما عشق نیست ، این دنیا بدون ما زیبا نیست
او دوباره می آید تا شبهای تیره و تارم بعد از مدتها ستاره باران شود و
مهتاب مثل گذشته عاشقانه شبهای مرا نورانی کند
به عشق آمدنت این روزهای تلخ بی تو بودن را با همه غم ها و غصه ها
و گریه هایش سپری میکنم تا دوباره روزی بیایی و به منی که خسته از
زندگی ام نفسی دوباره دهی
یک روز دوباره می آیم : این جمله را خودش گفت
می آید و مرا عاشقتر می کند و آن لحظه است که دوباره من امیدواربه
زندگی می شوم و خوشبختی را در زندگی ام تضمین می کنم
بیا عزیزم ، با اینکه قلبم را شکستی اما همچنان درهای قلبم همیشه به روی تو باز
است .... این قلبم به نام تو و تا ابد برای تو هست
بیا و دوباره اسیر قلب بی طاقت من شو
بیا وارد همان قلبی شو که خودت آن را شکستی و ویرانه کردی
این ویرانه قلبم را که خودت با دستهای خودت ویرانه کردی آباد کن
و دوباره مرا که همان کویر تشنه و بی جانم را از باران عشقت سیراب کن
یک روز دوباره می آیم :::: آری خودش گفت که روزی دوباره می آید
می ترسم از عشق تو بمیرم اما روزی که تو می آیی را نبینم
می ترسم آنقدر به انتظار بنشینم و نیایی و آخر سر دیگر مجالی
برای دیدار با تو نباشد
می ترسم از آن روزی که تو خواهی آمد و من دیگر نیستم
آن لحظه هست که می فهمی از عشق تو مرده ام... آری از عشق تو مرده ام
پس تا خون در رگهایم جاری است و جای قلبم در نبود تو خالی است برگرد.
برگرد که دلم بدجور هوای با تو بودن را کرده است
ديگر قلبم باور ندارد که عشقي در اين زمانه وجود دارد!عشق در قلبم
مثل يک خواب و رويا شده است ....ديگر قلبي که يکرنگ ، يکدل و با وفا
باشد در اين زمانه نيست!هر که آمد براي مدتي در قلبم ماند ، مرا سوزاند و
بعد ، از اين قلب شکسته من سرد شد و رفت....ديگر عشق هاي اين
زمانه مثل عشق قصه ها واقعي نيست! آنانکه ادعا مي کردند عاشقند
قلبم را زير پا له کردند !او که ادعا مي کرد مرا رها نمي کند ، مرا سوزاند
و در سرزمين تنهايي ها رهايم کرد! ديگر درهاي قلبم براي هميشه به روي
عشق بسته خواهد شد!اگر معناي عشق دل شکستن است ، پس لعنت به عشق !
اگر رسم عاشقي اين است که قلب آنکه دوستش داري را بسوزاني و بعد از مدتي
رهايش کني پس لعنت به تو که مرا در اين دنياي دروغين در به در کردي!
او که ادعا مي کرد که تا آخرين لحظه نفسهايش همسفر من
است ، رفيق نيمه راه شد ، او که ادعا مي کرد که در اين دنياي بزرگ
تنها مرا دارد و با کسي نيست ، هم نفس غريبه اي ديگر شد ، او که ادعا
مي کرد که مرا دوست دارد و ديوانه وار عاشق من است ، بي وفاي بي وفا شد!
بعد از اينکه قلبم بارها عاشق شد و در قلب بي محبت ديگران اسير
شد و براي مدتي در آن قلب هاي بي محبت سوخت و زير پا له شد چگونه
مي توانم عشق را دوباره بپذيرم؟
عاشقي از ما گذشت ، ديگر بس است هر چه ساختم و ويران شد!
ديگر بس است هر چه ماندم و آخر سر نيز مثل شمع سوختم و
خاموش شدم!
کسي ديگر لايق اين قلب شکسته من نيست ، و ديگر حوصله ساختن
خانه عشق را ندارم چون مي دانم روزي اين خانه دوباره ويران مي شود!
ميخواهم در درياها تنها سرنشين قايق زندگي باشم ، لحظه غروب
تنهاي تنها نظاره گر غروب باشم ، در کنار دريا بي آنکه کسي در کنارم
باشد قدم بزنم ، زير باران بدون هيچ چترو سرپناهي با تنهايي هايم باشم!
نه همسفري را ميخواهم که رفيق نيمه راهم شود ، نه هم نفسي را
ميخواهم که روزي بي خيال من شود و نه ليلايي را ميخواهم که
با من بي وفايي کند !
ديگر عشق را نميخواهم ، و محال است که دوباره روزي با عشق
همسفر شوم!
ديگر عشق را قبول ندارم ، آن زمان که عشق براي من زيباترين کلام
و قشنگترين لحظه بود گذشت ، اينک من يک مرد تنهاي زخم خورده و
دلشکسته ام!
کسي که ديگر در سينه اش قلبي ندارد تا کسي را دوست داشته باشد!

تو همانی هستی که من میخواستم....
تو همانی که سالها در انتظار او نشسته بودم....
همانی هستی که آرزویش را داشتم ، همان همسفر یکرنگ و عاشق!
در این راه پر فراز زندگی تنها با تو می توانم به سلامت و سربلندی به پایان جاده برسم!
همسفرم باش ، عشقم باش ، دوستم داشته باش ، تا من نیز در این راه دشوار
حافظ آن قلب عاشق تو باشم ای عشق من .....
راه زندگی ، راه پر پیچ و خمی است ، در این راه دستهایم را هیچگاه رها نکن
و تا پایان راه با صداقت و یکرنگی با من باش....
اینک که اسیر قلب مهربان تو شده ام دیگر راهی برای بازگشت نمی بینم ، من دیوانه
آن قلب مهربانت شده ام ای هم نفس من....
تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست ، تو نباشی خونی دیگر به قلب
من نخواهد رسید و دیگر امیدی برای زندگی نخواهم داشت ای عشق من ....
تو همان قله خوشبختی هستی که برای رسیدن به آن خودم را به آب و آتش خواهم زد...
این قلب من بی ارزش است ، جانم را فدای آن عشق پاکت خواهم کرد عزیزم....
ای همسفرم ، میدانم تو لیاقت این قلب عاشق مرا داری ، و دیگر تو آن را بازیچه
خودت قرار نخواهی داد ، با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی
پر غرور عاشق تو می مانم .....
همیشه در جستجوی تو بوده ام و اینک که تو را به سختی به دست آورده ام
مطمئن باش تو را به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
بدون تو این زندگی برای من جای ماندن نیست ، بدون تو نفس کشیدن
محال است ای هم نفسم! بدون تو کلام عشق برای من خیالی است....
بدون تو این زندگی برایم سیلابی است که هر لحظه ممکن است
مرا به خود به باتلاق غم و غصه بکشاند!
اینک میخواهم به تو بگویم همان کلامی که مدتها بود به زبان نیاورده بودم ، همان
کلام عاشقانه ، با چشمانی خیس ، دلی عاشق ، اگر باور داشته
باشی ! دوستت دارم....
دوستت دارم عزیزم چون تو لایق این دوست داشتنی !
اگر میگویم دوستت دارم ، از اعماق قلب عاشقم ، با یکرنگی
و با فریاد میگویم تا همه عاشقان بفهمند که چقدر دوستت دارم...
اسیرم برای همیشه و تا ابد ، تو نیز اسیرم باش ،مثل من ، برای همیشه و تا ابد!
هم نفسم باش ، همسفرم باش ، دوستم داشته باش ، زیرا من با همین
دوست داشتن تو زنده خواهم بود....
با اینکه از پایان می ترسیدم ، اما با تو آغاز کردم و دیگر به پایان نمی اندیشم!
من به آن لحظه ای می اندیشم که به تو رسیده ام و در سرزمین عشاق
دستان تو را بالا آورده ام و با فریاد میگویم که :: دوستت دارم !
میخواهم از همه عاشقان عاشقتر باشم و از مجنون قصه ها دیوانه تر!
چه بگویم از تو که هر چه بگویم باز کم گفته ام!
سکوت میکنم تا صدای مهربان و آن حرفهای عاشقانه ات را بشنوم!
آری تو همانی که من میخواستم ، تو همانی که مدتها در پی او بوده ام!
دوستت دارم ای عشق من .... بیشتر از همه کس و همه چیز!

روز ولنتاین بر همه عاشقان مبارک باد

تقدیم به عاشقان
روز عشق
امروز روز عاشقان است ، امروز روز من و تو است....
روزی که در قلبم متولد شدی و آن قلب مهربانت را که درون آن یک دنیا محبت و عشق است
به من هدیه دادی و مرا اسیر آن کردی!
امروز همان روزی است که احساس کردم دیگر در این دنیا تنها نیستم و در این دنیای
بزرگ کسی هست که عاشق و دلسوخته من باشد....
امروز همان روزی است که به تو ، به قلب مهربانت ، به این عشق پاکت افتخار میکنم
و رنگ فرداهایم را با وجود تو پر از امید و خوشبختی می بینم.
امروز روز عاشقان است ، روز تولد عشق !
امروز همان روزی است که با یک دسته گل سرخ و یک دنیا حرفهای عاشقانه به
دیدار تو خواهم آمد و بر گونه مهربانت بوسه خواهم زد ، همان روزی است که
مدتها انتظار رسیدن آن را میکشیدم !
امروز روز من و تو است ، با اینکه میدانم هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای ما
روز عشق است ، و هر لحظه عشقمان تولدی دوباره دارد !
از تمام دار این دنیا تنها یک قلب عاشق دارم ، آن هم عاشق تو و آن را مدتی است
که به تو تقدیم کرده ام ، و زیباترین هدیه من در این روز تنها یک کلام عاشقانه است : دوستت دارم!
عزیزم دستان مهربانت را به من بده تا با هم به سرزمین عشاق برویم تا در میان
عاشقان با غرور در کنار تو قدم بزنم !
همه عاشقان با دیدن من و تو حسرت میخورند که ما چنین عاشقانه همدیگر را دوست داریم!
امروز روز تولد قلبهای عاشق است ، روز میلاد عشق و روزی است که هدیه همه
عاشقان به همه همان کلام مقدس است ::: دوستت دارم عزیزم
آرزو دارم که سالهای سال در چنین روزی در کنار هم باشیم ، عاشق هم باشیم و
همدیگر را بیشتر از همیشه دوست داشته باشیم!
آرزو دارم هر روزمان روز عشق باشد ، روز دوست داشتن و ابراز محبت!
دوستت دارم عزیزم با اینکه میدانم لایق آن قلب مهربانت نیستم!

تقدیم به عاشقان دلشکسته
روز عزای عشق!
روز عشق آمد و من تنهای تنهایم!
همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هدیه میکنند
اما من تنها در این گوشه از این دنیای بی محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان
که دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه میزنند نگاه می اندازم
و اشک میریزم و آن لحظه دلم هوای تو را میکند!
کاش تو بودی تا در این روز به تو محبت و عشق هدیه کنم ، اما نیستی!
نیستی که دستانت را بگیرم و با هم به سرزمین عشاق برویم و در کنار هم قدم بزنیم و
من نیز لحظه به لحظه بر گونه های مهربانت بوسه بزنم و بگویم خیلی دوستت دارم !
تو رفتی ، و من تنهای تنها مثل شمع نیمه سوخته در غم عشقمان می سوزم و آب می شوم!
تو رفتی ، دنیا را از من گرفتی ، شادی هایم را همه نقش بر آب کردی
و یک دنیا غم و غصه و اشک به من هدیه کردی!
امروز زیباترین روز عاشقان است اما تلخ ترین روز برای من!
تو که رفتی من به وجود عشق شک کردم ، و عشق را در ذهنم
یک کلمه پوچ و بی معنا تصور کردم!
یادش بخیر آن زمان که در کنار هم بودیم ، با هم بودیم ، عاشق هم بودیم
و در چنین روزی عشق و محبت به هم هدیه میدادیم و با هم عهدی دوباره
می بستیم که تا پایان راه زندگی در کنار همیم ، پس کجاست آن عهدی که با من بستی؟
آن همه قول و قرار کجاست؟
اینک در این روز همدمی را ندارم که به او بگویم که دوستش دارم ، به او شاخه
گلی هدیه دهم و آن را ببوسم! کسی نیست که مرا در آغوشش بگیرد
و این روز را به من تبریک گوید! کسی نیست تا دستهایم
را بگیرد و حرفهای عاشقانه اش را برای من بگوید!
سرنوشتمان همین شد ، تو رفتی با خوشبختی ، من نیز تنها مانده ام با بدبختی !
عشق همین است ، پایانی تلخ و غم انگیز اما لحظه ها شیرین و به یاد ماندنی!
با اینکه می دانیم پایان قصه عشق غم انگیز است ، و باید با چشمهای
خیس از او که مدتها در پی او نشسته بودیم وداع بگوییم چرا عاشق می شویم؟
امروز روزی است که همه عاشقان با همند و من در این گوشه تنهای
تنها با چشمهای گریان بر سر مزار عشق به عزایش نشسته ام!
زیباترین و تنها ترین و جاوادنه ترین احساسم یعنی عشق در این قلب سرخ نیز برای
تو…
این قلب سرخ بی طاقت را از من بپذیر عزیزم… از تمام دار دنیا تنها همین قلب را دارم
همین قلبی که بارها شکسته شد ، بارها از راه عاشقی ناکام ماند و بارها اسیر
قلبهای بی محبت بی معرفتان شد….
همین قلبی که هر که آمد پا بر روی آن گذاشت و رفت ، قلبی که به هر کسی که
دادم با یک دنیا بی مهری و بی محبتی آن را شکست و به من بازگرداند!
عزیزم این قلبی که اینک ویرانه ای بیش نیست را با تمام وجودم به تو هدیه میکنم…
تو یکی بیا و با آن مدارا کن ، و نگذار این قلب پر از غم و غصه و عاشق من دوباره
شکسته شود!
هر که آمد بر این قلب عاشق من لعنت گفت و رفت !
عزیزم با اطمینان کامل این قلبم را به تو هدیه میدهم و انتظار دارم که قدر آن را بدانی
و برای همیشه نزد خود نگه داری و با عطر نفسهایت ، با خون عاشقی ات و با
احساس محبت و مهربانی ات آن را زنده نگه داری عزیزم!…
همین قلب هزاران عاشق دارد ، همین قلب هزارن مجنون دارد ولی من این قلب بی
ارزشم را تنها لایق تو میدانم و تنها به تو تقدیم میکنم چون کسی دیگری به جز تو
لایق آن نیست و این قلب من ارزشی بالاتر از این دارد که در دلهای بی محبت و بی
مهر دیگران اسیر شود!
می دانم تو این بازیچه سرخ را دوست داری و میدانم تو یکی دیگر آن را بازیچه خودت
قرار نخواهی داد و تو آنرا به عنوان پر ارزشترین و بهترین هدیه از سوی من نزد خود
نگه خواهی داشت عزیزم…
میدانی که چقدر درون این قلب سرخ من عشق نهفته است؟ میدانی که درون این
قلب شکسته من چقدر محبت و آرزو و امید نهفته است ؟ پس قدر آن را بدان ای یار
عاشق من!
تو که ادعای دوست داشتن و عشق ورزیدن را داری ، توکه ادعای این را داری که
میتوانی آنرا حفظ کنی و ادعا داری که با تمام وجودت این قلب مرا دوست میداری
پس مرا به تنها آرزویم برسان و تو یکی قلب مرا با بی محبتی شکنجه نده!
بیا و تنها از من این هدیه بی ارزش را بگیر و کاری کن اینک که برای من بی ارزش
است برای تو با ارزشترین هدیه دنیا باشد!
تنها با همین بازیچه سرخ زنده ام و وقتی ببینم در دل تو اسیر باشد و آن را از من
بپذیرفته ای نه تنها برای همیشه زنده می مانم بلکه می دانم خوشبخترین عاشق
دنیا خواهم بود و دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد!
این هدیه بی ارزش را از من بپذیر ، تنها در دل خودت نگه دار ، با خون عاشقی ات ، با
احساس محبتت و با هوای دوست داشتنت آن را برای همیشه زنده نگه دار عزیزم..
این قلب سرخ نه امانتی است و نه دلخوشی! این قلب سرخ هدیه است همیشگی از
طرف کسی که تو را لایق آن میداند پس آن را با تمام وجودت از من بپذیر!
علي دايي:
يک متخصص در زدن انواع اقسام گل به تيمهاي درجه پيت مانند: تيم منتخب جوانان علي آباد کتول، آرژانتينِ دُرچه پياز، آلمانِ سِده، زاقارتستان و ديگر تيمهاي جهان و حومه.
در زدن انواع دريبل هاي عجيب غريب مهارت خاصي دارد. وي هنگامي که پا به توپ ميشود يکي از پاهايش به آن يکي مي گويد: تو يکي ديگه گوه خوري نکن. و اينجاست که با هم درگير شده و گلاويز ميشوند و علي دايي ناکام ميماند. بسياري از کارشناسان رابطه او با فوتبال را به رابطه اکبر هاشمي رفسنجاني با سياست شبيه ميدانند به طوري که هر دوي آنان ول کن قضيه نيستند.
علي دايي به مردم شريف ايران قول داه که تا در جام جهاني گل نزند از فوتبال خداحافظي نمي کند. مردم ايران دست به دعا شدند شايد فرجي شود معجزه اي رخ دهد و او در جام جهاني سال 2007 گل بزند.
ابراهيم ميرزا پور:
دروازه باني است که در خوردن انواع اقسام گل هاي چرت و پرت مهارت خاصي دارد. او شيرجه زدن در راستاي افق را افت کلاس ميداند. کمتر ديده شده که شيرجه افقي بزند و اکثر شيرجه هاي او در جا بوده و حالت n شکل دارد. وي يک سبک جديدي را در مهار توپ اختراع کرده که مراحل آزمايشي آن را در جام جهاني به معرض نمايش گذاشت و کاملا موفق آميز نبود. و آن مهار توپ با چشم ميباشد که نياز به تعليم نزد مرتازان هندي دارد. اين شيوه به گونه اي است، که طرف شوت ميزند و شما با چشم توپ را نگاه مي کند. اگر توپ به بيرون رفت شما توانسته ايد آنرا مهار کنيد اگر که گل شد بايد روي چشمانتان کار کنيد.
هنگامي که او ضربه دروازه را ميزند براي اينکه توپ به بازيکن خودي برسد، بايد همه در نيمه خودي زمين باشند تا توپ به آنا برسد.
حسين کعبي:
کوچولوي ريز نقش تيم ملي فوتفال ايران. اين بازيکن عمل پرسينگ را به خوبي انجام ميدهد. وقتي بازيکن حريف صاحب توپ هست حسين به طرف او مي دود، بازيکن حريف از ترس اينکه او را له نکند يا اينکه با ضربه مومو تيو يوبچاگي او مواجه نشود توپ را به او تقديم ميکند. اين بازيکن از 90 دقيقه بازي حودود 65 دقيقه را روي هوا سير ميکند و بقه را در حال سر خوردن روي زمين است.
نقش او و خطاهاي او در تيم ملي خصوصا مقابل پرتقال مانند نقش بازيکن اسبق تيم ملي آقاي استاد اسدي است با اين تفاوت که استاد اسدي فقط تو کار قلم بود يعني فقط قلم پارو داغون ميکرد که ورژن جديدش يعني کعبي رو تمام نقاط بدن کار ميکند.
يحيا گل محمدي:
وي مدافعي است خون يخ. هميشه يک ساعت قبل از شروع بازي او را گرم ميکنند تا يخ خونش آب شود. بعضي وقتا خونسردي او هرس آدم را در مياره به طوري ملت که هرچي فحش بلدند نثارش ميکنند.
در بازي ايران مکزيک مشاهده کرديد که يکي از بازيکناي مکزيکي خودش را کشت تا توپ را صاحب شود ولي يحيا با کمال خونسردي با کمترين تحرک، با يک حرکت کوچک گردن توپ را به کرنر زد
به عشق تو زنده ا م...
عزيزم اين قلب کوچکم تنها براي تو مي تپد !
اين چشمهاي بي گناهم براي تو اشک مي ريزند و اين تن خسته ام به عشق تو زنده است....
به قلب کوچک و گويا شکسته ام عشق بورز که براي تو مي تپد.....
خون عاشقي را با محبت هايت در رگهاي خشکم بريز و به من جاني تازه ببخش .....
مرا نوازش کن . مرا آرام کن . بيا و به من بگو که مرا دوست ميداري .
اگر بارها گفته اي باز تکرار کن عزيزم....
مرا از دلتنگي هايم رها کن و هميشه در کنارم باش تا ديگر چشمهايم بهانه تو را نگيرند !
به عشق تو زنده ام . به اميد تو نفس مي کشم . اگر روزي بخواهي عشق و اميدم
را از من بگيري ديگر مجالي براي زندگي نخواهد بود!
عزيزم تو تنها آرزوي مني . با من بمان .عاشقتر از هميشه نيز بمان تا من
نيز به تنها آرزويم که رسيدن به تو مي باشد برسم....
در درياي زندگي به عشق تو روبروي امواج خشمگين دريا ايستاده ام . تو که نباشي
در اين دريا غرق خواهم شد .پس بيا و قايق نجات من باش عزيزم .
و مرا در برابر امواج بي محبتي ها و تنهايي ها
نجات بده و تنها سر پناه براي من باش....
در راه رسيدن به تو خيلي سختي ها را کشيدم . از همه کس
و و همه چيز گذشتم تا با تو بمانمو ديگر نميخواهم تويي که به سختي
به دست آورده ام . به آساني و در يک لحظه مثل
عشق هاي پوچ اين زمانه از دست بدهم!
عزيزم از تمام دار و ندارم در اين دنيا تنها يک قلب کوچک را دارم که در سينه ام به عشق تو
ميتپد .... با آن باش . هميشه و هميشه با عطر نفسهايت . خون عاشقي ات کاري کن
قلبم که تنهاي تنها براي تو هست به عشق و به اميد تو تا ابد بتپد!
قلبم را نشکن که اگر اينبار شکست . شيشه عمر من نيز شکسته خواهد شد....
عزيزم اين قلب کوچکم تنهاي تنها براي تو ميتپد و من عاشق نيز تنها به عشق تو زنده ام.....




